از بیدستان تا رسیدن به یار

سالها دل طلب یار از ما می کرد وکمشده را ز دل تمنا می کرد ره به دام نا کجا آباد می کرد تن را از جان جدا می کرد دمی به این سودا گذشت که جان من فدای جانان و مرغ بسمل من و یار جانان من تا شبانگاهی تیره و مهیب در هنگام …